X
تبلیغات
رایتل

تهران نوشت

دل‌نوشته ها، تحلیل فیلم و کتاب

مسافر تنهایی خودم

دکتر غلامحسین معتمدی نیز به مانند دکتر افشین یداللهی روانپزشکی است که شاعر شده یا شاید هم شاعری که روانپزشک شده.  کتاب شعر " تو خوابی نبودی که من دیده بودم " با یک شعر پر از حس تنهایی شروع میشه به نام درنگ:

ثانیه ها چقدر سنگین است 

وقتی که خاطره ها از راه می رسند 

زنگ می زنند  

و تنهایی 

در را باز می کند 

تنهاییی چقدر طول می کشد  

وقتی که نبض نوازش 

دیگر نمی زند 

و برای دوست داشتن فرصت نیست 

و عشق 

تنها یک کلمه است 

.... 

.... 

اما شاعر در همین مجموعه کوچک و دوست داشتنی شعرهایی دارد که حس عاشق بودن و دوست داشتن را با کلماتی ساده و دلنشین به خواننده القا می کند. آنجا که شاعر در شعر عاشقی می سراید: 

من عاشقی ام  

از آخرین ثانیه دوست داشتن می آیم 

تا منفجر شوم 

و آسمان تنهایی شب را 

با آتشبازی عشق روشن کنم 

من عاشقی ام 

دنبال دست های حقیقت می گردم 

تا گونه های زندگی را 

نوازش کنم 

و دست های رویا را بگیرم 

و به پارک بروم 

.... 

....  

رویا به گمانم در اینجا ایهام دارد.

سادگی در تمام شعرهای کتاب موج می زند و به نظر من این سادگی تعمداً انتخاب شده تا تمام شعرها رابطه حسی قوی با خواننده برقرار کند و همین سادگی به عمق دل می نشیند.  مثلاً این شعر لبخند

... 

... 

لبخند تو   

خلاصه خواستن است 

و ابدیت دوست داشتن را 

منعکس می کند 

بی آن که 

آینه ای در میان باشد. 

 

کتاب فوق کتاب دومین کتاب شاعر است که اکثر شعرهای آن در سال 90 و 91 سروده شده است.  کتاب دارای قطع کوچک است و 100 صفحه دارد. کتاب را نشر مرکز واقع در خیابان دکتر فاطمی با قیمت 5500 تومان چاپ کرده است. لذت خواندن شعرهای زیبای این کتاب را از دست ندهید.

برچسب‌ها: کتاب-شعر
تاریخ ارسال: چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 ساعت 18:12 | نویسنده: سمیه | چاپ مطلب 11 نظر

نرسیده به پل ِ وصل

مهتاب، آیدا و رویا سه دخترند هم سن و سال من و تو. سه دختر با آرزوهای ممکن و دست یافتنی. سه دختر با حس های مشابه من و تو. با حس پشت سر گذاشتن گذشته و امید به آینده.

" اینجا نرسیده به پل ... " اولین نوشته آنیتا یارمحمدی 26 ساله ای است که داستان مهتاب و آیدا و رویا را روایت می کند. در واقع او داستان نمی گوید، خود زندگی این سه دختر دهه شصتی را برایمان بازگو می کند. داستان جوان های نسلی که مهم ترین حرف های زندگی شان را نگفتند، تایپ کردند! اینجا نرسیده به پل، داستان نیست، خود زندگی است. زندگی یعنی همینی که دارد می گذرد. چه حالمان خوب باشد چه خراب، می گذرد.

اینجا نرسیده به پل داستان سفر ِ سه نفری است که از بهشت هایشان رانده شده اند و حالا باید سفر زندگی خود را آغاز کنند. تا پایان داستان ممکن است خواننده منتظر یک اتفاق باشد، اما تا پایان اتفاق خاصی نمی افتد، شخصیت های داستان در جریان بازگو کردن زندگی شان گویی خود را می یابند و به درک تازه ای از زندگی می رسند و سفر زندگی شان آغاز می شود.

مهتاب که برای ادامه تحصیل از همدان به تهران آمده، دلش نمی خواهد فوق لیسانس بخواند. دوست دارد کاشت ناخن یاد بگیرد و برای خودش کار و کاسبی راه بیاندازد و مستقل شدن را تجربه کند. او از بهشت حمایت خانواده بیرون می افتد. هر چند حمایت نسبی مادرش را هنوز در کنارش دارد. اما او تصمیم خودش را گرفته نه دلش می خواهد فوق بخواند و نه دلش می خواهد به شهرشان برگردد.

آیدا که برای خواندن رشته ادبیات فارسی از اصفهان به تهران آمده از بهشت عاطفی اش بیرون افتاده و حوصله درس و دانشگاه را ندارد. مجبور می شود خیلی از درس هایش را یکی یکی به خاطر غیبت و نرفتن سر کلاس ها حذف کند.

رویا که در واقع صاحب خانه مهتاب و آیدا است معلم زبانی است که در آموزشگاه تدریس می کند. او که از بهشت عاطفی عمیق تری رانده شده ، یک بار طلاق گرفته و یک بار عشقش او را ترک کرده و به خارج از کشور رفته. او در سفر قهرمانی اش به رابطه کینه وارش با پدر و نا مادری اش فکر می کند و سفرش سخت تر از دو دختر دیگری است که حالا غیر از هم خانه و مستاجر، دوستان او هم محسوب می شوند. به قول همکارش، رویا آدمی است که آرامش می خواهد و ثبات.

هر سه شخصیت داستان، زندگی خود را از کودکی تا به امروز گویی برای شخصی خیالی بازگو می کنند یا در دفترچه ای می نویسند. اما در واقع مرور زندگی شان باعث می شود به تصمیم گیری های جدیدی برسند و روند زندگی شان آرام و بی صدا تغییر کند. در واقع این فکر و دید آن هاست که عوض می شود .

اینجا نرسیده به پل به نظر من یک ضعف مهم داشت و آن اینکه زبان هر سه شخصیت داستان یکی بود و اگر بالای هر فصل اسم شخصیت نوشته نمی شد، متوجه نمی شدیم این الان آیدا است که حرف می زند یا مهتاب یا رویا. منظورم از زبان داشتن لهجه نیست بلکه زبان مخصوص به هر شخصیت در داستان وجود نداشت و گویی یک نفر دارد زندگی سه نفر را با یک زبان و به یک شکل بیان می کند.

برچسب‌ها: کتاب-رمان ایرانی
تاریخ ارسال: یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ساعت 22:18 | نویسنده: سمیه | چاپ مطلب 9 نظر

چشم هایش

گفته بودند هنگام دیدن این تئاتر با خودتان دستمال کاغذی برای گریستن به مقدار کافی ببرید. نیازی به این کار نبود. من گریستم اما در درون. گریستم بر تنهایی و اندوه زنی عاشق که هر روز با همسری که ترکش کرده، حرف می زند و چه تلفیق قشنگی با شعر هفته خاکستری که فرهاد خوانده، داشت. واگویه های زنی امیدوار به آینده. زنی که چشم های همسرش را در چشم های پسرکش می دید.  

تئاتر " چشم هایی که مال توست " تنها مونولوگ بهاره رهنما بود اما هیچ گاه خسته نمی شدی از این همه تک گویی و دیدن فقط یک نفر در نمایش. دیوانه نمی پنداشتی اش از این همه حرف زدن با خودش.

تئاتر " چشم هایی که مال توست "  مجدداً روز شنبه هفتم اردیبهشت در فرهنگسرای ارسباران اجرا می شود و مانند دیروز بلیط های فروخته شده برای زلزله زدگان مورد استفاده قرار می گیرد. پس با دیدن این نمایش یک تیر را با دو نشان زده اید. هم یک نمایش فوق العاده عالی می بینید و هم به زلزله زدگان کمک می کنید.


ادامه مطلب ...
برچسب‌ها: تئاتر
تاریخ ارسال: یکشنبه 1 اردیبهشت 1392 ساعت 12:19 | نویسنده: سمیه | چاپ مطلب 19 نظر