سکانس اول: سناریوی بی خوابی های شبانه و دیر بیدار شدن های صبحگاهی ادامه داره، تا میام به خودم بجنبم شده ظهر و از اون طرف هم تا میام به خودم بجنبم و خواب به چشمم بیاد عقربه های ساعت، دو نیمه شب رو نشون میده.
سکانس دوم: همه چیز برای شروع خوب اواین روز از زمستان 93 آماده بود تا ظهر که ورق برگشت؛ مصاحبه حضوری کنسل شد، دوستی بدقولی کرد و وقت من تماماً گرفته شد و اعصاب برایم نگذاشت.
سکانس سوم: اعصابم که خورد باز روی آوردم به پرخوری عصبی. دو هفته بود این پرخوری عصبی کنترل شده بود. اما امروز شکست...
سکانس چهارم: چقدر راحت از خودکشی دخترش حرف می زد، مادری که در مترو دیدم عصبی بود و دستانش می لرزید و می گفت اگر نمیرد خودم خفه اش می کنم. گفتم الان کجاست؟ گفت زنگ زده و گفته بالای یک پل هوایی است آن هم شهر ری تا من از متروی هفت تیر به آنجا برسم شاید خودش را پرت کرده باشد پایین. گفتم نگران نباش اگه می خواست خودش رو بکشه زنگ نمی زد بگه من فلان جام، برای جلب توجه شما زنگ زده و گفته. مادر گفت: الهی بمیره، نمیره خودم خفه اش می کنم، می برمش در انباری و آنقدر می زنمش تا بمیرد... من دیگر تاب شنیدن نداشتم، رفتم
سکانس چهارم: سر چهاراره شیرینی دانمارکی بهم تعارف می کند، می گوید به چه مناسبت است؟ جشنی چیزی است من خبر ندارم. می گوید امشب شب شهادت است بردار و برای رفتگانم فاتحه بفرست. کی شد شهادت امام هشتم که من نفهمیدم. چرا یادم نبود. آنقدر دور افتاده ام که یادم برود، یا آنقدر روی به دنیا کرده ام که فراموشم شده...
سکانس پنجم: دلم می خواهد پشت پا بزنم به هر چه فضای مجازی است و آدم های مجازی. آدم هایی که خیلی وقت است ندیدی شان و بعد می بینی چقدر عوض شده اند و شاید عوضی. آدم هایی که ندیدی شان اصلا و ابدا و ندیده اند تو را اما فکر می کنند از راه نرسیده شده اند رفیق چندین و چند ساله ات و فکر می کنند تو باید آنها را چون دوستی دیده و شناخته بپذیری...
سکانس ششم: خودم خواستم نباشی، خودم خواستم بروی. نگفتم برو، نگفتم نباش، اما همین که جوابت را ندادم، همین که دیگر سراغی از تو نگرفتم خودت فهمیدی باید بروی و نباشی. لازم بود بروی. باید می رفتی. رفتی و من دیگر به فکرت نبودم. به فکرت نبودم ِ من با فکر نکردن های معمولی فرق دارد. وقتی می گویم به فکرت نبودم یعنی شب و روز دیگر به تو فکر نمی کردم. یعنی در تمام لحظات خوب و بد زندگی ام نبودی. یعنی راه که می رفتم دیگر با تو حرف نمی زدم. بیدار که می شدم در خیالم دیگر به تو سلام نمی دادم. حالا که می گویم به فکرت نیستم یعنی هنوز به فکرت هستم، یعنی گاهی می آیی گوشه قلبم،سلام می دهی و می روی. گاهی می آیی گوشه خیابان می ایستی و نگاهم می کنی. به فکرت نیستم اما گوشه ای خیلی کوچک از قلبم مال تو شده و کی شود که پسش بگیرم...
سکانس هفتم: سناریوهای تازه ای برای زمستان در سر دارم...
* به تاسی از اندر احوالات
وای مادره عجب چیزی بود
سکانس ششم یعنی تو داری نزدیک می شی به موفقیت ایشالا به زودی می تونی فکرش رو مهار کنی
نسیم خیلی باحال بود این مدلی نوشتن مرسی دوستم دیگه بقیه اشم خودت می دونی چند بار گفتم که ...